|
|
|
|
|
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد .... سال 83 یه همچین روزی دو همنورد عزیز داشتم که یه روز فراموش نشدنی رو برام آفریدند ... یاد هر دوشون بخیر ... ماچ به لپشون !!!!
|
||
|
|
|
|
|
مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش روحش شاد
بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گلهای یاد هیچ کس را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم .... |
||
|
|
|
|
|
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خـــــــــــدا کنی |
||
|
|
|
|
|
حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش . ببـوسیـدش .. حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش ! ... حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش ! حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. ببـوسیـدش ! حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش ! حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش ! گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش ! حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش ! حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش !. وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه . ببـوسیـدش ! حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش ! حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش ! حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش ! وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ببـوسیـدش ! حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش ! حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش ! حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش ! وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش ! حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. ببـوسیـدش ! حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش ! وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش ! حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. !شایـد فـردایی نباشـه … شایـد شما فـردا نباشیـد … این یه ایمیل قشنگه که به اشتراک گذاشتمش |
||
|
|
|
|
|
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هــر كـجا هست خـدايـا به سـلامـت دارش هستي هم رفت ... سفرش بخير .... به اميد ديدار |
||
|
|
|
|
|
داره عيد ميشه عيد همه مبارك يك سال ديگه هم گذشت البته به من خوش گذشت اميدوارم سال جديد هم براي همه سال خوبي باشه خوش باشيد و شاد و سلامت سال نو مبارك ماچ به لپ همتون |
||
|
|
|
|
|
نانوا هم جوش شيرين ميزند بيچاره فرهاد !!! |
||
|
|
|
|
|
به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید |
||
|
|
|
|
|
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن : |
||
|
|
|
|
|
باز هم فيلترينگ ....... اي تو روحشون ..... |
||
|
|
|
|
|
ديگران بزرگترين سرمايه ما هستند. آنتوني رابينز و بزرگترين سرمايه من دوستان من هستند. با عرض ارادت به حضور همشون
|
||
|
|
|
|
|
قفل یعنی که کلیدی هست. |
||
|
|
|
|
|
باز هم سالگرد تولد گذر يك سال ديگر از سال هاي عمر خوشحال و خندان و جشن و پايكوبي و تبريك و تهنيت و ....!!!!! ... و هزار حرف نهفته و نگفته!... با اين همه تولدم مبارك |
||
|
|
|
|
|
امروز چهارمين سالگشت مراسم عروسيمونه. يادش بخير.... بابا چقدر خوشحال بود...
|
||
|
|
|
|
|
ز صبا همي شنيدم خبري كه مي خريدم خوشحالم ايمان داره مياد ...
|
||
|
|
|
|
|
هنوز زنده ام. تا بعد... |
||
|
|
|
|
|
مشکلات بخش لاینفک زندگی ما انسان ها می باشند و هر کسی در هر
طبقه اجتماعی و هرگروهی که باشد خواه ناخواه با مشکلی درگیر است؛ برخی
بزرگ و برخی کوچک. اما نوع برخورد ومواجه و غالب آمدن بر آنها مهم است. چگونه است برخی با وجود داشتن مشکلات فراوان، درونی آرام دارند و امیدوارند اما برخی دیگر مشکلاتشان بهانه ای شده فقط برای بهانه تراشی؟ هدف ریشه یابی و بررسی و یافتن جرایی این تفاوت ها نیست فقط حکایتی در نشریه ای خواندم که تا حدی پاسخی بود به این پرسش. نوشتم اش، امید که مورد استفاده دوستان قرار گیرد.. .
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید! استاد گفت: خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند:نه استاد پرسید پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من چه باید بکنم؟ یکی از شاگردان گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا! مشکلات زندگی هم مثل همین است! اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد اما اگر بیشتراز حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید وقادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، بر آیید! یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است. (پیام نما ـ عدالت عابدینی) |
||
|
|
|
|
|
ای کاروان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای کاروان کجا می روی لیلای من چرا می بری در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا ای کاروان کجا می روی تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را زچشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمی دانی پس از تو نبودم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو توفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای توفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
|
||
|
|
|
|
|
ایمان عزیز؛ بدرود تا دیداری دوباره که می داند کجا اینجا، آنجا، یا هر کجا ... به امید دیدار شاد باش و دیر زی |
||
|
|
|
|
|
عشق را راندم
ماند و عزیزم داشت، تعالی ام داد ، نوازشم کرد، کمالم بخشید، کراماتش را نثارم کرد، و عاشقم کرد .... طمع را راندم و نرفت خوارم کرد و ذلیل نه عزتی و نه زیبایی، همه زشتی بود و پلشتی راندمش، با عشق راندمش ... رفت بی بازگشت. عشق را چه عظمتی است بی کران ...
|
||
|
|
|
|
|
میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی !!!.... |
||
|
|
|
|
|
توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت مرد: الو؟ |
||
|
|
|
|
|
آوردهاند که انوشروان عادل در شکارگاهی صیدی کباب کرده بود و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند. گفت: زینهار! تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود. گفتند: اینقدر چه خلل کند؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است.
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ گلستان سعدی |
||
|
|
|
|
|
امیدوارم که دانه ای بر خاک بفشانی
هر چند خرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. ویکتور هوگو |
||
|
|
|
|
|
یارانی را همنشین بودم با همتی والا و شگرف که همسفرانی بودند همدل و همقدم.
با کوله باری از تجربه و خاطره چنان بی تاب رسیدن بودند که گویی هرگز باز نخواهند رفت و چنان مشتاق سفری دیگر که گویی هرگز باز نخواهند ایستاد. آنسان سرشار از شور و شوق زندگی بودند و پویا که تو گویی پایانی برایشان پیدا نیست. شادی سلامتی و پویایی مدامشان را آرزومندم. |
||
|
|
|
|
|
يه شب مهتاب ماه میآد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه دره به دره صحرا به صحرا اون جا که شبا پشت بيشهها يه پری میآد ترسون و لرزون پاشو میذاره تو آب چشمه شونهمیکنه موی پريشون... يه شب مهتاب ماه میآد تو خواب منو میبره ته اون دره اونجا که شبا يکه و تنها تکدرخت بيد شاد و پراميد میکنه به ناز دسشو دراز که يه ستاره بچکه مث يه چيکه بارون به جای ميوهش سر يه شاخهش بشه آويزون ... منو میبره از توی زندون مث شبپره با خودش بيرون میبره اونجا که شب سيا تا دم سحر شهيدای شهر با فانوس خون جار میکشن تو خيابونا سر ميدونا: عمو يادگار! مرد کينهدار! مستی يا هشيار؟! خوابی يا بيدار؟!
مست ايم و هشيار شهيدای شهر! خواب ايم و بيدار شهيدای شهر! از سر اون کوه بالای دره روی اين ميدون رد میشه خندون ... يه شب ماه میآد يه شب ماه میآد ... |
||
|
|
|
|
|
از یـاد تـو بـرنـداشـتـم دسـت هـنـوز دل هست به یاد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبیب پرسد گویید بیمار غمت را نفسی هست هنوز |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نمي شود. اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان. |
||
|
|
|
|
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد: کهنه قالی می خریم دسته دوم جنس عالی می خریم کاسه و ظرف سفالی می خریم گر نداری، کوزه خالی می خریم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خرید؟... ؟ |
||