تبليغاتX
خورجین

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد ....


سال 83 یه همچین روزی دو همنورد عزیز داشتم که یه روز

فراموش نشدنی رو برام آفریدند ...

یاد هر دوشون بخیر ...

ماچ به لپشون !!!!

+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 15:1  توسط سهند  | 

مردن عاشق نمی میراندش             در چراغی تازه می گیراندش

روحش شاد

 بسیار گل که از کف من برده است باد

اما من غمین گلهای یاد هیچ کس را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم ....

+ نوشته شده در  90/06/25ساعت 17:13  توسط سهند  | 

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خـــــــــــدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظــــــــــاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را ، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را ، که نظر به حال گـــــــــــــدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عـــــنایت و این کــــــــرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون ز ایـــــاغ مدعــــــــیان دون
شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکـــــــــــستهٔ ما کـنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همـین، که خدا نکــــــــرده خــــطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیـــــــکران
قدمی نرفته ز کـــــــوی وی، نظر از چه سوی قـــفا کنی

هاتف اصفهانی

+ نوشته شده در  90/04/31ساعت 4:48  توسط سهند  | 


حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش
.
ببـوسیـدش ..

حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش !
...
حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش !

حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش !

حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش !

گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش ..

حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش !.

وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه . ببـوسیـدش !

حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش !

وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ببـوسیـدش !

حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش !

حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش !

وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده ..

حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش !

وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش !

حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. !شایـد فـردایی نباشـه …
شایـد شما فـردا نباشیـد …
 
این یه ایمیل قشنگه که به اشتراک گذاشتمش
+ نوشته شده در  90/04/31ساعت 4:36  توسط سهند  | 

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هــر كـجا هست خـدايـا به سـلامـت دارش         

هستي هم رفت ... 

                           سفرش بخير ....

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  90/04/19ساعت 19:22  توسط سهند  | 

داره عيد ميشه

عيد همه مبارك

يك سال ديگه هم گذشت

البته به من خوش گذشت

اميدوارم سال جديد هم براي همه سال خوبي باشه

خوش باشيد و شاد و سلامت

سال نو مبارك

ماچ به لپ همتون

+ نوشته شده در  89/12/24ساعت 13:25  توسط سهند  | 

نانوا هم جوش شيرين ميزند

بيچاره فرهاد !!!

+ نوشته شده در  89/12/24ساعت 12:45  توسط سهند  | 

به نام خدایی که زن آفرید                  حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن                  و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی              برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا               شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد                  مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من                   رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف          مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما               بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود              مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب         شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر               براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید               و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را          مساوی تر از سهم من آفرید
 
ناهید نوری
 
پاسخ از نادر جدیدی
 
به ‌نام خداوند مردآفرین              که برحسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد            چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید        و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد             مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت    ندارم نیازی به لاک همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم             تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست       نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز        نداده دم مشک من اشک و فین
مرا ساده و بی‌ریا آفرید           جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد    مرا گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت     و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک              من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود                  که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر        و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات         نشسته مداوم تو را در کمین 
 

+ نوشته شده در  89/10/17ساعت 17:4  توسط سهند  | 

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده در  89/09/18ساعت 14:23  توسط سهند  | 

باز هم فيلترينگ .......

اي تو روحشون .....

+ نوشته شده در  89/09/13ساعت 14:12  توسط سهند  | 

ديگران بزرگترين سرمايه ما هستند.

آنتوني رابينز

و بزرگترين سرمايه من

دوستان من هستند.

با عرض ارادت به حضور همشون

 

+ نوشته شده در  89/09/03ساعت 16:23  توسط سهند  | 

قفل یعنی که کلیدی هست.

+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 16:18  توسط سهند  | 

باز هم سالگرد تولد

گذر يك سال ديگر از سال هاي عمر

خوشحال و خندان و جشن و پايكوبي و تبريك و تهنيت و ....!!!!!

... و هزار حرف نهفته و نگفته!...

با اين همه

تولدم مبارك

+ نوشته شده در  89/06/30ساعت 19:31  توسط سهند  | 

امروز چهارمين سالگشت مراسم عروسيمونه.

يادش بخير....

بابا چقدر خوشحال بود...

 

+ نوشته شده در  89/06/15ساعت 13:38  توسط سهند  | 

ز صبا همي شنيدم خبري كه مي خريدم

خوشحالم

ايمان داره مياد ...

 

+ نوشته شده در  89/06/11ساعت 9:52  توسط سهند  | 

هنوز زنده ام.

تا بعد...

+ نوشته شده در  89/02/01ساعت 22:34  توسط سهند  | 

مشکلات بخش لاینفک زندگی ما انسان ها می باشند و هر کسی در هر طبقه اجتماعی و هرگروهی که باشد خواه ناخواه با مشکلی درگیر است؛ برخی بزرگ و برخی کوچک. اما نوع برخورد ومواجه‌ و غالب آمدن  بر آنها مهم است.
چگونه است برخی با وجود داشتن مشکلات فراوان،  درونی آرام دارند و امیدوارند  اما برخی دیگر مشکلات‌شان بهانه ای شده فقط برای بهانه تراشی؟
هدف ریشه یابی و بررسی  و یافتن جرایی این تفاوت ها نیست فقط حکایتی در نشریه ای خواندم که تا حدی پاسخی بود به این پرسش.

نوشتم اش، امید که مورد استفاده دوستان قرار گیرد.. .

استادی در شروع  کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید!
استاد گفت: خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند:‌نه
استاد پرسید پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من چه باید بکنم؟
یکی از شاگردان گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا! مشکلات زندگی هم مثل همین است!  اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان  نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد اما اگر بیشتراز حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید وقادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، بر آیید!
یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است.

(پیام نما ـ عدالت عابدینی)

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 11:28  توسط سهند  | 

ای کاروان ای کاروان لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

ای کاروان کجا می روی لیلای من چرا می بری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا

ای کاروان کجا می روی

تمامی دینم به دنیای فانی

شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها

به دلها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را زچشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نبودم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

چو توفان سختی ز شاخه غم

گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای توفان نشسته

همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته

 

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 1:38  توسط سهند  | 

ایمان عزیز؛

بدرود

تا دیداری دوباره

که می داند کجا

اینجا، آنجا، یا هر کجا ...  

به امید دیدار

شاد باش و دیر زی 

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 18:20  توسط سهند  | 

عشق را راندم

ماند و عزیزم داشت، تعالی ام داد ، نوازشم کرد، کمالم بخشید، کراماتش را نثارم کرد،

و عاشقم کرد ....

طمع را راندم و نرفت

خوارم کرد و ذلیل

نه عزتی و نه زیبایی، همه زشتی بود و پلشتی

راندمش، با عشق راندمش ...

رفت بی بازگشت.

عشق را چه عظمتی است بی کران ...

 

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 7:19  توسط سهند  | 

میزی برای کار

         کاری برای تخت

                 تختی برای خواب

                         خوابی برای جان

                                   جانی برای مرگ

                                             مرگی برای یاد

                                                       یادی برای سنگ

                                                       این بود زندگی !!!....

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 10:8  توسط سهند  | 

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن

مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ....

مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم.
اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود!
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری!
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره!
!!!مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی
نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  87/12/17ساعت 7:48  توسط سهند  | 

آورده‌اند که انوشروان عادل در شکارگاهی صیدی کباب کرده بود و نمک نبود.

 غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند.

گفت: زینهار! تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود.

گفتند: این‌قدر چه خلل کند؟

گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است.

 

 اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی         برآورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد        زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

گلستان سعدی

+ نوشته شده در  87/12/15ساعت 7:19  توسط سهند  | 

امیدوارم که دانه ای بر خاک بفشانی

                            هر چند خرد بوده باشد

                               و با روئیدنش همراه شوی

                                   تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 7:55  توسط سهند  | 

یارانی را همنشین بودم با همتی والا و شگرف که همسفرانی بودند همدل و همقدم.

با کوله باری از تجربه و خاطره

چنان بی تاب رسیدن بودند که گویی هرگز باز نخواهند رفت

و چنان مشتاق سفری دیگر که گویی هرگز باز نخواهند ایستاد.

آنسان سرشار از شور و شوق زندگی بودند و پویا که تو گویی پایانی برایشان پیدا نیست.

شادی

         سلامتی

                       و پویایی مدامشان را آرزومندم.

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 7:32  توسط سهند  | 

يه شب مهتاب           ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره                کوچه به کوچه

باغ انگوری                باغ آلوچه

دره به دره                 صحرا به صحرا

اون جا که شبا           پشت بيشه‌ها

يه پری می‌آد             ترسون و لرزون

پاشو می‌ذاره            تو آب چشمه

شونه‌می‌کنه             موی پريشون...

يه شب مهتاب          ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره               ته اون دره

اون‌جا که شبا           يکه و تنها

تک‌درخت بيد            شاد و پراميد

می‌کنه به ناز            دس‌شو دراز

که يه ستاره             بچکه مث         يه چيکه بارون

به جای ميوه‌ش        سر يه شاخه‌ش         بشه آويزون ...

يه شب مهتاب         ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره              از توی زندون

مث شب‌پره            با خودش بيرون

می‌بره اون‌جا           که شب سيا

تا دم سحر              شهيدای شهر

با فانوس خون         جار می‌کشن

تو خيابونا                سر ميدونا:

عمو يادگار!              مرد کينه‌دار!

مستی يا هش‌يار؟!         خوابی يا بيدار؟!

 

مست ايم و هش‌يار           شهيدای شهر!

خواب ايم و بيدار                شهيدای شهر!

آخرش يه شب                  ماه می‌آد بيرون

از سر اون کوه                   بالای دره

روی اين ميدون                 رد می‌شه خندون ...

يه شب ماه می‌آد           يه شب ماه می‌آد ... 

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 7:27  توسط سهند  | 

از یـاد تـو بـرنـداشـتـم دسـت هـنـوز

دل هست به یاد نرگست مست هنوز

 

 گر حال مرا حبیب پرسد گویید

بیمار غمت را نفسی هست هنوز

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت 8:53  توسط سهند  | 

  چشمم که به چشم آن پری چشم افتاد 

  چشمی شد و بر دو چشم من چشم افتاد  

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 7:40  توسط سهند  | 

هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نمي شود.

اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان.

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 18:2  توسط سهند  | 

یاد دارم در غروبی سرد سرد                        می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد: کهنه قالی می خریم                     دسته دوم جنس عالی می خریم

کاسه و ظرف سفالی می خریم                   گر نداری، کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه بست                  عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست               ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود                       اتفاقاً  مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید                     گفت آقا سفره خالی می خرید؟...

؟

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 8:19  توسط سهند  |